close
تبلیغات در اینترنت
راهنمایی
.X.

راهنمایی

راهنمایی

راهنمایی
راهنمایی
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • راه اندازی وبسایت جدید
  • تابلوی اعلانات و مناسب های هفتگی سایت
  • ..
  • نمونه سوال املای سوم راهنمایی ترم
  • نمونه سوال املای امتحانی سوم
  • نمونه سوال دستور زبان سوم راهنمایی ( خواهشنمد است از این سایت کپی برداری نکنید )
  • قــــــرعه کشـــی هفتــــگی
  • ازمون های انلاین
  • راه های ارتباطی
  • *
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    1 721 atefeh
    0 196 qasem
    1 504 reza
    0 808 somi
    1 313 zara
    0 252 reza
    0 345 raz
    0 443 raz
    0 384 raz
    0 369 raz
    0 463 raz
    0 572 submit
    0 476 submit
    0 258 submit
    0 361 submit
    0 253 reza
    0 529 reza
    0 554 reza
    0 404 reza
    0 462 reza

    ادبکده ی پارسی ایرانیان

    این مطلب رو در دوشنبه 01 خرداد 1391 ساعت: 7 PM در سایت قرار داده است.

    ادبکده ی پارسی ایرانیان

    برای دانلود به ادامه ی مطلب مراجعه شود

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید

    برچسب ها : ,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 349
    نظرات()

    ادبیات سال سوم

    این مطلب رو در دوشنبه 01 خرداد 1391 ساعت: 7 PM در سایت قرار داده است.

    مراجعه به ادامه ی مطلب 

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع: نمونه سوالات ادبیات قارسی سال سوم ,
    برچسب ها : ,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 553
    نظرات()

    ارش کمانگیر

    این مطلب رو در چهارشنبه 06 ارديبهشت 1391 ساعت: 4 PM در سایت قرار داده است.

    برف می‌بارد،

    برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.

    کوه‌ها خاموش،

    دره‌ها دلتنگ،

    راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

     

    بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

    یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

    رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،

    ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفته­ی دم‌سرد؟

     

    آنک آنک کلبه‌ای روشن،

    روی تپه، روبروی من. . .

     

    در گشودندم.

    مهربانی‌ها نمودندم.

    زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

    در کنار شعلۀ آتش،

    قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

    «. . . گفته بودم زندگی زیباست.

    گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

    آسمانِ باز؛

    آفتابِ زر؛

    باغ‌های گُل،

    دشت­های بی‌در و پیکر؛

     سر برون آوردن گُل از درون برف؛

    تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

    بوی عطرِ خاکِ بارانِ خورده در کهسار؛

    خواب گندم‌زارها در چشمه­ی مهتاب؛

    آمدن، رفتن، دویدن؛

    عشق ورزیدن؛

    در غمِ انسان نشستن؛

    پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

    کار کردن، کار کردن،

    آرمیدن،

    چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

    جرعه‌هایی از سبوی تازه، آب پاک نوشیدن.

    گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

    همنفس با بلبلانِ کوهیِ آواره،خواندن؛

    در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

    نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن؛

     

    گاه‌گاهی،

    زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

    قصّه‌های درهمِ غم را ز نم‌نم‌های باران­ها شنیدن؛

    بی‌تکان گهوار­ه­ی رنگین‌کمان را،

    در کنارِ بام دیدن؛

    یا شبِ برفی،

    پیشِ آتش‌ها نشستن،

    دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

     

    آری، آری، زندگی زیباست.

    زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

    گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

    ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

     

    پیر مرد آرام و با لبخند،

    کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

    چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

    زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

    «زندگی را شعله باید برفروزنده؛

    شعله‌ها را هیمه سوزنده.

    جنگلی هستی تو، ای انسان؛

    جنگل، ای روییده آزاده،

    بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

    آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

    چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

    آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

    جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

    سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

    زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

    ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

    کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

    او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

    روزگاری بود.

    روزگار تلخ و تاری بود؛

    بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

    دشمنان، بر جانِ ما چیره.

    شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

    بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

    زندگی سرد و سیه، چون سنگ؛

    روز بدنامی،

    روزگارِ ننگ.

    غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

    عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

    فصل ها فصل زمستان شد،

    صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

    در شبستان‌های خاموشی،

    می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

    ترس بود و بال‌های مرگ؛

    کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

    سنگر آزادگان خاموش؛

    خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

    مرزهای مُلک،

    همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

    بُرج‌های شهر،

    همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

    دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

    هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.

    هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

    هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

    هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

    باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

    آسمان اشک‌ها پُربار.

    گرم‌رو آزادگان دربند،

    روسپی نامردمان در کار . . .

    انجمن‌ها کرد دشمن،

    رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

    تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

    هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

    نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

    ـ که مباداشان دگر روزِ بهی، در چشم، ـ

    یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

    چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

    وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

    « آخرین فرمان،

    « آخرین تحقیر . . .

    « مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

    « گر به‌نزدیکی فرود اید،

    « خانه‌هامان تنگ،

    « آرزومان کور . . .

    « ور بپرد دور،

    « تا کجا؟ تا چند؟

    « آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

    هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

    چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

    پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

    از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

    برف روی برف می‌بارید.

    باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

    ـ «صبح می‌آمد.»

    پیرمرد آرام کرد آغاز.

    ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

    دشت نه، دریایی از سرباز . . .

    آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

    بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

    باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

    لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

    دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

    کودکان، بر بام،

    دختران، بنشسته بر روزن،

    مادران، غمگین کنارِ در.

    کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

    خلق، چون بحری بر آشفته،

     به‌جوش آمد،

    خروشان شد،

    به‌موج افتاد؛

    بُرش بگرفت و مردی چون صدف

    از سینه بیرون داد.

    «منم آرش!»

    ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

    « منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

    به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

    اینک آماده.

    مجوییدم نسب،

    فرزند رنج و کار،

    گریزان چون شهاب از شب،

    چو صبح آمادۀ دیدار.

    مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

    گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

    شما را باده و جامه

    گوارا و مبارک‌باد!

     دلم را در میان دست می‌گیرم.

    و می‌افشارمش در چنگ؛

     دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

    دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

     که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

    که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

    که جامِ کینه از سنگ است.

    به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

    در این پیکار،

    در این کار،

    دلِ خلقی است در مُشتم.

    امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

    کمانِ کهکشان در دست،

    کمان‌داری کمانگیرم.

    شهابِ تیزرو تیرم.

    ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

    به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

    مرا تیر است آتش‌پر.

    مرا باد است فرمانبر.

    و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

    رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

    در این میدان

    بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

     پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

    پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

    به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

     

    « درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

    که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

    به صبح راستین سوگند!

    به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

    که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

    پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

     زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

    که تن بی‌عیب و جان پاک است.

    نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

    نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

     

    درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

    نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

    « ز پیشم مرگ،

    نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

    به‌هر گامِ هراس‌افکن،

    مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.

    به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

    به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

    به‌رویم سرد می‌خندد؛

    به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

    و بازش باز می‌گیرد.

     دلم از مرگ بیزار است؛

    که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

    ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

    ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

    فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

    همان بایستۀ آزادگی این است.

    هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

    مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

    هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

    گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

    پیش می‌آیم.

    دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

    به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند « نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

    نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

    به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد: « برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

    برآ، ای خوشۀ خورشید!

    تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

    برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

    چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

    چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

    به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

    ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ و بو خواهم.

    شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

    که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

    که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

    که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

    که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

    غرور و سربلندی هم شما را باد!

    امیدم را برافرازید،

    چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

    غرورم را نگه دارید،

    به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

    زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

    تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

    به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

    هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

    نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

    کودکان بر بام؛

    دختران بنشسته بر روزن؛

    مادران غمگین کنارِ در؛

    مردها در راه.

    سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

    ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

    کدامین نغمه می‌ریزد،

    کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

    طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

    طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

    دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

    راه وا کردند.

    کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

    مادران او را دعا کردند.

    پیرمردان چشم گرداندند.

    دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

    همره او قدرت عشق و وفا کردند.

    آرش، اما همچنان خاموش،

    از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

    وز پی او،

    پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

    بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

    خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

    کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

    در شگفت از پهلوانی‌ها. شعله‌های کوره در پرواز.

    باد در غوغا.

    ـ «شامگاهان،

    راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

    باز گردیدند.

    بی‌نشان از پیکر آرش،

    با کمان و ترکشی بی‌تیر.

    آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

    کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

    تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

    به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

    نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

    و آنجا را، از آن پس،

    مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

     

    آفتاب،

    در گریز بی‌شتابِ خویش،

    سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

    ماهتاب،

    بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

    در دلِ هر کوی و هر برزن،

    سر به هر ایوان و هر در زد.

    آفتاب و ماه را در گشت،

    سال‌ها بگذشت.

    سال‌ها و باز،

    در تمام پهنۀ البرز،

    وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

    وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

    نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

    و نیازِ خویش می‌خوانند.

    با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

    می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

    می‌دهد امید.

    می‌نماید راه.»

    در برون کلبه می‌بارد.

    برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

    کوه‌ها خاموش.

    دره‌ها دلتنگ.

    راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

     

    کودکان دیری است در خوابند،

    در خواب است عمو نوروز.

    می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.شعله بالا می‌رود، پُرسوز .

     

     

    ادبکده


    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 212
    نظرات()

    کلمات املایی مهم درس سوم {برای مشاهده ی مطلب باید عضو شوید}

    این مطلب رو در جمعه 01 ارديبهشت 1391 ساعت: 11 AM در سایت قرار داده است.

    رخصت رویش- فصل غریبی - عیش گلزار خرقه­ی فرسوده - منجی جهان- سلطان آسمان هوا و هوس - صفت تفضیلی - قافیه و قیافه - قصیده و غزل- تلمیح و تشخیص - توصیف طبیعی - جوانان سعادتمند - مقاومت عظیم - جنگ و صلح - الحاق و ملحق - قافله و کاروان - حیات معمول سرچشمه­ی جاودانگی ققنوس­وار باز نایستاده­است - نظر و نظاره - حیات حقیقی مردان خدا - عقل باژگونه - قبرستان شهدا - شقایق خون­رنگ - داغ خرّمشهر- مسجدِ جامع مظهر استقامت - اشغال متجاوزان - مدافعان خرّمشهر مظهر آرزو - شطّ العرب - مقرّ فرماندهی - تداعی صحنه­ی کربلا - اصحاب حقیقت - قرارگاه عشّاق - ویرانیِ معارج سلاله­ی جوان­مردان - مرتضی آوینی- حذف به قرینه­ی لفظی قرینه­ی معنوی - مونولوگ و دیالوگ نمایش­نامه­ها و فیلم­نامه­ها- حافظه و استعداد واقعه­ی دفاع مقدّس مرثیه­ها و مناجات­ها- به قصدِ لذّت دسته­بندی­های مکرّر حتیّ­الامکان مطالعه­ی مذهبی - فضای دیدنی- آرایه­ی تضمین - سلمان هراتی - رعیّت و رعایا از عهده­ی حفظِ رعیّت - دفعِ تکبّر روضه­ی خُلد توبره­ی کاه - مجدِ خوافی ذخایرِ زیر زمینی- فضیلت و تقوا - ننگین و شرارت­انگیز - اعتدال و قناعت انحطاطِ حکومت غرور و غفلت مقهور و مغلوب - انضباط و استحکام - قدرت و اقتدار - مسؤلیّت پیچیده پُر توقّع و سخت­گیر - عامّه و عموم - خصوصیّتِ اقلیمی - بدیهی و واضح از لحاظ منابع - مراقبت خاص مقدور و ممکن - ملّاحان و دریانوردان - مهارت و تخصّص - کارآیی و قابلیّت - توانایی راه­برد -آشفتگیِ ذهنی - کوشندگی و آگاهی - سامان عقیدتی - عمده و اساسی قریحه­ی نقد و تحلیل آموزه­های حِکَمی - آبشخورهای زلال - چگونگیِ بهره­گیری تغییر و تلخیص محمّد­علی اسلامیِ ندوشن -  فعل مضارع.


    برچسب ها : ,,,,
    تعداد بازديد : 441
    نظرات()

    دستور زبان درس 7.8.9 سوم راهنمایی

    این مطلب رو در جمعه 01 ارديبهشت 1391 ساعت: 11 AM در سایت قرار داده است.

    «شناختن جایگاه درست اجزای کلام در زبان فارسی»

    در جمله های غیر اسنادی:1- نهاد(فاعل)2- مفعول3- فعل غیر اسنادی

    مثال:من دبیر ادبیّات را در هیچ خیابانی ندیدم.

    من:نهاد(فاعل)/ دبیر ادبیّات:مفعول/ در هیچ خیابانی:متمم یا قید/ ندیدم:فعل غیر اسنادی

     

    در جمله های اسنادی:1- نهاد(مسندالیه)2- مسند3- فعل اسنادی(است- بود- شد- گشت- گردید)

    مثال:آسمان تهران به رنگ سراب است.

    به:حرف اضافه/ رنگ:متمم/ به رنگ سراب:مسند

     «مسند:حرف اضافه+متمم(مضاف و مضاف الیه)»

     مثال:1- نعمتت بار خدایا،ز عدد بیرون است.

    خداوندا،نعمت های تو از عدد(شمارش)بیرون است.

     2-    شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار.

    شکرگزار، شکر نعمت های تو(را)هرگز(نمی تواند)بکند.

    3- خبرت هست که مرغان سحر می گویند.

    (آیا) تو خبر داری که مرغان سحر می گویند.

    4-  اقرار کردند پیران کهن که بر آن جمله یاد ندارند.

    پیران کهن(زنان و مردان سالخورده)، اقرار دادند(اعتراف کردند) که (سیلی) بر آن جمله(مانند آن)]را[ به یاد ندارند.

    «ویژگی های نثر کهن فارسی»

    1)جمله ها در آن بسیار کوتاه است.

    2) فعل ها درمتن فراوان است.

    3)تکرار فعل ها و برخی کلمه ها بر زیبا و خوش آهنگی متن می افزاید.

     

    «جمله از نظر ساختمان»

    1)ساده:جمله ای که تنها یک فعل در آن حضور دارد و معنی و مفهومش با همان فعل کامل شده و در پایانش علامات (نقطه) می نشیند.

     

    2)غیر ساده:جمله ای است که مفهومش با یک فعل تکمیل نبوده و با حروف«رابط یا شرط» به جمله ی بعدی ارتباط پیدا می کند:

     

    1) نوع اول:(جمله ی غیر ساده ی شرطی)

    وقوع عملی در جمله ی دوم، مشروط به جمله ی قبلی است.

     مثال:اگر باران به کوهستان نبارد، به سالی دجله گردد خشک رودی.

    مثال:اگر امروز موفق به مطاله ی کتابم نشوم در آزمون مشروط می شوم./اگر:حرف شرط

     اگر به خانه ی من آمدی/ برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم(فروغ)

    به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته قدم بردارید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من.(سهراب)

    2) نوع دوم:(غیر ساده ی ربطی)

    در غیر ساده ی نوع دوم تنها با و»-«که» و...) جمله ی اول به جمله ی دوم مربوط شده است.

    مثال: دانش آموزان از کتاب فروشی های میدان انقلاب بازدید کردند و/که/تا،... کتاب سیب نقره ای ماه را خریدند/بخرند / ... .

    مثال: من به کلاس وارد شدم و سلام دادم.

    مثال: من معلم را دیدم که مطالعه می کرد.


    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 270
    نظرات()
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( ادبکده ی پارسی ایرانیان )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    خرمشهر کیدز لاولی کیدز پسران شیاطین سیاه