close
تبلیغات در اینترنت
ادبیات فارسی
.X.

ادبیات فارسی

ادبیات فارسی

ادبیات فارسی
ادبیات فارسی
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • راه اندازی وبسایت جدید
  • تابلوی اعلانات و مناسب های هفتگی سایت
  • ..
  • نمونه سوال املای سوم راهنمایی ترم
  • نمونه سوال املای امتحانی سوم
  • نمونه سوال دستور زبان سوم راهنمایی ( خواهشنمد است از این سایت کپی برداری نکنید )
  • قــــــرعه کشـــی هفتــــگی
  • ازمون های انلاین
  • راه های ارتباطی
  • *
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    1 721 atefeh
    0 196 qasem
    1 504 reza
    0 808 somi
    1 313 zara
    0 252 reza
    0 345 raz
    0 443 raz
    0 384 raz
    0 369 raz
    0 463 raz
    0 572 submit
    0 476 submit
    0 258 submit
    0 361 submit
    0 253 reza
    0 529 reza
    0 554 reza
    0 404 reza
    0 462 reza

    ادبکده ی پارسی ایرانیان

    این مطلب رو در دوشنبه 01 خرداد 1391 ساعت: 7 PM در سایت قرار داده است.

    ادبکده ی پارسی ایرانیان

    برای دانلود به ادامه ی مطلب مراجعه شود

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید

    برچسب ها : ,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 349
    نظرات()

    ادبیات سال سوم

    این مطلب رو در دوشنبه 01 خرداد 1391 ساعت: 7 PM در سایت قرار داده است.

    مراجعه به ادامه ی مطلب 

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع: نمونه سوالات ادبیات قارسی سال سوم ,
    برچسب ها : ,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 553
    نظرات()

    دریای خرد فارسی سال دوم راهنمایی

    این مطلب رو در پنجشنبه 07 ارديبهشت 1391 ساعت: 4 PM در سایت قرار داده است.

    دریای خرد

    گیتی: جهان، عالم          دانشوری: دانش­اندوزی، کسب علم            مهتر: سرور، بزرگ

    ü     در دنیا هیچ تلاشی ارزنده­تر از دانش­اندوزی و کسبِ علم نیست و هیچ کس جز به سبب دانایی بر دیگری برتری ندارد.

    سری سخت: سرسختی، پشتکار      ستوار: مخفف استوار(پایدار)        سرسری: بازیچه، تفریحی

    ü     در راهِ آموختن باید پایدار و پر تلاش بود؛ زیرا کار دین و دانش تفریح و بازی نیست(باید آن را جدّی گرفت).

    دانشور: محقّق، دانش­اندوز         باور توان کرد: می­توان باور کرد            باوری: باور پذیر، قابل قبول، پذیرفتنی

    ü     سخنان انسان نادان باور پذیر نیست و سخن را باید از افراد اهلِ علم و تحقیق باور کرد.

    داوری:  قضاوت، حکمیّت             نشاید: شایسته نیست، سزاوار نیست         داور: قاضی، حاکم

    ü     قضاوت خواستن از انسان­های نادان اصلاً شایسته نیست زیرا دانایی شایسته­ترین مبنا برای قضاوت است.

    خرد: عقل، اندیشه         دریای خرد: اضافه­ی تشبیهی( عقل به دریا تشبیه شده است)

    گوهر: سنگ قیمتی( در اینجا به معنی مروارید).      توان جست: می­توان جست­وجو کرد.      پهناور: وسیع

    ü     ارزشمند­ترین مرواریدها را  می­توان از دریای عقل آدمی جست­وجو کرد؛ زیرا دریایی به این وسعت، وجود ندارد.

    پناهم: می­پناهم، پناه می­برم.         بدگوهری: بد ذاتی، بد طینتی              یزدان: ایزد، خداوند

    ü     از نادانی به خداوند پناه می­برم؛ زیرا نادانی با بد ذاتی برابر است.

    برتر: (در این­جا بدتر، زشت­تر) خردمند: عاقل، اندیشمند.        تن­پروری: کاهلی، سستی، تنبلی.

    ü     ای انسان عاقل! در راهِ دانش­اندوزی هیچ چیز بدتر از تنبلی نیست.

    میرزا حبیب خراسانی


    درس چهارم

    خوار و ذليل- فرهنگ و هنر- روح و روان- شاهنامه­ي فردوسي- محقّق و دانشمند- تهي مغز- جمال و کمال- خردمندان و پرهيزگاران- دين پروردن-  صلاح و مصلحت- بحث و جدل- اقرار و اعتراف- شاخ و بن- هوش و خرد- دانشوري و دانش­اندوزي- گيتي و کيهان- داوري و قضاوت- افسونگر و مکّار- بيت­الغزل- شخصيّت­هاي علمي- مراتب علمي- مهتر و سرور.


    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 656
    نظرات()

    سال سوم راهنمایی فصل هفتم سرزمین من

    این مطلب رو در چهارشنبه 06 ارديبهشت 1391 ساعت: 4 PM در سایت قرار داده است.

    سرزمین من

    تو را ای کهن بوم و بر، دوست دارم

                     تو را ای گران­مایه، دیرینه ایرانِ من

                                              ... تو را ای گرامی وطن، دوست دارم           

    تلخ­کامی­ها:    ناملایمات

    هماره:  همیشه، مدام، پیوسته

    نشیب:  پستی، فرود

    فراز:  اوج، بلندی

    فراز و فرود: آرایه­ی تضاد

    زلال:  شفّاف

    بالیده­اند:  رشد و نمو کرده­اند.

    دیرینه:  کهن، باستانی.

    مرهون:  در گرو، وابسته، مدیون.

    هراس:  بیم، ترس، باک.

    یأس:  نا امیدی.

    مدد:  یاری، کمک.

    عزّت: سربلند شدن، گرامی شدن، سربلندی، سرافرازی .

    توان فرسا: طاقت سوز، غیر قابل تحمّل

    طبع : ذات ، سرشت، استعداد شعر  داشتن .

    مصون:  ایمن، محفوظ.

    تکبیر:  الله اکبر گفتن.

    عذوبت :  گوارا بودن، گوارایی .

    آریوبَرزَن (به یونانی: نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند. نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته می‌شود که به معنی ایرانی باشکوه‌است. از جنگجویان اوکسین بود، اوکسینی‌ها جزئی از مردم لر بوده، که بازماندگانشان امروزه با نام لر بزرگ شناخته می‌شوند و سکونتگاهشان استان‌های خوزستان لرستان، چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد است.

    پاکباز:  وارسته، زاهد، عاشقِ صادق و پاک نظر. پاکبازی: وارستگی، از خود گذشتگی .

    چو ایران نباشد، تنِ من مباد                    بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد

    مباد: نباشد(فعل دعایی).                بر: سرزمین.                         بوم و بر: ناحیه، سرزمین

    بوم: 1 - سرزمین، ناحیه. 2 - زمین شیار نکرده. 3 - جا، مقام. 4 - سرشت، طبیعت. 5 - پارچه قاب گرفته­ای که روی آن نقاشی کنند. 6 - زمینة پارچة زردوزی شده .

    دریغ است ایران که ویران شود                کنامِ پلنگان و شیران شود

    دریغ:  افسوس، تأسّف . 2 - کلمه ای که در حسرت و افسوس استعمال شود.

    کنام : 1 - جایگاه و آشیانة حیوانات . 2 - چراگاه .

    مائده: سفره

    اعجاب:  شگفتی، تعجّب

    شکوه:  عظمت، بزرگی.

    عرصه :  1 - حیاط ، فضای خالی جلوی خانه . 2 - میدان . 3 - صحرا. ج . عرصات .

    نظامی عروضی سمرقندی نویسنده­ی ایرانی سده ششم هجری و نویسنده­ی کتاب «چهار مقاله» است.

    چهار مقاله نام کتابی‌است از نظامی عروضی سمرقندی. نام اصلی کتاب مجمع‌النوادر است. از آنجا که در این کتاب از چهار فن، دانش دبیری، شاعری، طب، و نجوم، در چهار گفتار جداگانه سخن رفته‌است، از قدیم به نام چهار مقاله معروف شده است. کتاب در بین سالهای ۵۵۱ و ۵۵۲ به یکی از شاهزادگان آل شنسب تقدیم شده‌است. مصنف کتاب ابوالحسن نظام الدین یا نجم الدین احمدبن عمربن علی سمرقندی معروف به نظامی عروضی از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری بوده که از شعر وی جز چند قطعه هجا به جا نمانده است. لیکن چنانچه از محتوای کتاب بر می آید، این نویسنده نثر خوبی داشته و کتاب چهارمقاله ی او از نمونه های برجسته ی نثر و انشای فارسی است. وی گذشته از شاعری و دبیری در فنون طب و نجوم هم مهارت داشته و حکایت هایی که در چهار مقاله ذکر می کند گواه این نکته است.

    می­ستاید: ستایش می­کند.

    الحق:  انصافاً

    مَعین : پاک ، صاف ، جاری .

    سخن را به آسمان علّین برد: ارزش سخن را به اعلاترین درجه­ رسانید.

    ماءمعین: آبِ پاک، صاف و جاری.

    گزند:  آسیب، صدمه

    اسفار اربعهó ملا صدرا

    گلستان<=> سعدی شیرازی

    قانون و شفاó ابوعلی سینا

    التّفهیمó ابوریحان بیرونی

    فخر آوران: افتخار آفرینان

    ثریّا :چلچراغ، پروین، یکی از صورت های فلکی .

    نهیب: ترس ، بیم، هیبت، عظمت.

    غنا: بی­نیازی، ثروتمندی.

    غفلت:  بی­خبری، نا آگاهی.

    تهذیب : پاکیزه کردن، پاک­داشتن


    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 1262
    نظرات()

    ارش کمانگیر

    این مطلب رو در چهارشنبه 06 ارديبهشت 1391 ساعت: 4 PM در سایت قرار داده است.

    برف می‌بارد،

    برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.

    کوه‌ها خاموش،

    دره‌ها دلتنگ،

    راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

     

    بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

    یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

    رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،

    ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفته­ی دم‌سرد؟

     

    آنک آنک کلبه‌ای روشن،

    روی تپه، روبروی من. . .

     

    در گشودندم.

    مهربانی‌ها نمودندم.

    زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

    در کنار شعلۀ آتش،

    قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

    «. . . گفته بودم زندگی زیباست.

    گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

    آسمانِ باز؛

    آفتابِ زر؛

    باغ‌های گُل،

    دشت­های بی‌در و پیکر؛

     سر برون آوردن گُل از درون برف؛

    تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

    بوی عطرِ خاکِ بارانِ خورده در کهسار؛

    خواب گندم‌زارها در چشمه­ی مهتاب؛

    آمدن، رفتن، دویدن؛

    عشق ورزیدن؛

    در غمِ انسان نشستن؛

    پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

    کار کردن، کار کردن،

    آرمیدن،

    چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

    جرعه‌هایی از سبوی تازه، آب پاک نوشیدن.

    گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

    همنفس با بلبلانِ کوهیِ آواره،خواندن؛

    در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

    نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن؛

     

    گاه‌گاهی،

    زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

    قصّه‌های درهمِ غم را ز نم‌نم‌های باران­ها شنیدن؛

    بی‌تکان گهوار­ه­ی رنگین‌کمان را،

    در کنارِ بام دیدن؛

    یا شبِ برفی،

    پیشِ آتش‌ها نشستن،

    دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

     

    آری، آری، زندگی زیباست.

    زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

    گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

    ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

     

    پیر مرد آرام و با لبخند،

    کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

    چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

    زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

    «زندگی را شعله باید برفروزنده؛

    شعله‌ها را هیمه سوزنده.

    جنگلی هستی تو، ای انسان؛

    جنگل، ای روییده آزاده،

    بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

    آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

    چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

    آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

    جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

    سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

    زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

    ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

    کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

    او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

    روزگاری بود.

    روزگار تلخ و تاری بود؛

    بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

    دشمنان، بر جانِ ما چیره.

    شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

    بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

    زندگی سرد و سیه، چون سنگ؛

    روز بدنامی،

    روزگارِ ننگ.

    غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

    عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

    فصل ها فصل زمستان شد،

    صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

    در شبستان‌های خاموشی،

    می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

    ترس بود و بال‌های مرگ؛

    کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

    سنگر آزادگان خاموش؛

    خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

    مرزهای مُلک،

    همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

    بُرج‌های شهر،

    همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

    دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

    هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.

    هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

    هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

    هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

    باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

    آسمان اشک‌ها پُربار.

    گرم‌رو آزادگان دربند،

    روسپی نامردمان در کار . . .

    انجمن‌ها کرد دشمن،

    رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

    تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

    هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

    نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

    ـ که مباداشان دگر روزِ بهی، در چشم، ـ

    یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

    چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

    وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

    « آخرین فرمان،

    « آخرین تحقیر . . .

    « مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

    « گر به‌نزدیکی فرود اید،

    « خانه‌هامان تنگ،

    « آرزومان کور . . .

    « ور بپرد دور،

    « تا کجا؟ تا چند؟

    « آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

    هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

    چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

    پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

    از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

    برف روی برف می‌بارید.

    باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

    ـ «صبح می‌آمد.»

    پیرمرد آرام کرد آغاز.

    ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

    دشت نه، دریایی از سرباز . . .

    آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

    بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

    باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

    لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

    دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

    کودکان، بر بام،

    دختران، بنشسته بر روزن،

    مادران، غمگین کنارِ در.

    کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

    خلق، چون بحری بر آشفته،

     به‌جوش آمد،

    خروشان شد،

    به‌موج افتاد؛

    بُرش بگرفت و مردی چون صدف

    از سینه بیرون داد.

    «منم آرش!»

    ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

    « منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

    به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

    اینک آماده.

    مجوییدم نسب،

    فرزند رنج و کار،

    گریزان چون شهاب از شب،

    چو صبح آمادۀ دیدار.

    مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

    گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

    شما را باده و جامه

    گوارا و مبارک‌باد!

     دلم را در میان دست می‌گیرم.

    و می‌افشارمش در چنگ؛

     دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

    دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

     که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

    که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

    که جامِ کینه از سنگ است.

    به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

    در این پیکار،

    در این کار،

    دلِ خلقی است در مُشتم.

    امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

    کمانِ کهکشان در دست،

    کمان‌داری کمانگیرم.

    شهابِ تیزرو تیرم.

    ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

    به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

    مرا تیر است آتش‌پر.

    مرا باد است فرمانبر.

    و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

    رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

    در این میدان

    بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

     پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

    پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

    به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

     

    « درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

    که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

    به صبح راستین سوگند!

    به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

    که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

    پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

     زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

    که تن بی‌عیب و جان پاک است.

    نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

    نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

     

    درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

    نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

    « ز پیشم مرگ،

    نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

    به‌هر گامِ هراس‌افکن،

    مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.

    به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

    به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

    به‌رویم سرد می‌خندد؛

    به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

    و بازش باز می‌گیرد.

     دلم از مرگ بیزار است؛

    که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

    ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

    ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

    فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

    همان بایستۀ آزادگی این است.

    هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

    مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

    هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

    گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

    پیش می‌آیم.

    دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

    به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند « نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

    نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

    به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد: « برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

    برآ، ای خوشۀ خورشید!

    تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

    برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

    چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

    چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

    به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

    ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ و بو خواهم.

    شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

    که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

    که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

    که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

    که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

    غرور و سربلندی هم شما را باد!

    امیدم را برافرازید،

    چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

    غرورم را نگه دارید،

    به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

    زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

    تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

    به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

    هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

    نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

    کودکان بر بام؛

    دختران بنشسته بر روزن؛

    مادران غمگین کنارِ در؛

    مردها در راه.

    سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

    ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

    کدامین نغمه می‌ریزد،

    کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

    طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

    طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

    دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

    راه وا کردند.

    کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

    مادران او را دعا کردند.

    پیرمردان چشم گرداندند.

    دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

    همره او قدرت عشق و وفا کردند.

    آرش، اما همچنان خاموش،

    از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

    وز پی او،

    پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

    بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

    خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

    کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

    در شگفت از پهلوانی‌ها. شعله‌های کوره در پرواز.

    باد در غوغا.

    ـ «شامگاهان،

    راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

    باز گردیدند.

    بی‌نشان از پیکر آرش،

    با کمان و ترکشی بی‌تیر.

    آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

    کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

    تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

    به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

    نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

    و آنجا را، از آن پس،

    مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

     

    آفتاب،

    در گریز بی‌شتابِ خویش،

    سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

    ماهتاب،

    بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

    در دلِ هر کوی و هر برزن،

    سر به هر ایوان و هر در زد.

    آفتاب و ماه را در گشت،

    سال‌ها بگذشت.

    سال‌ها و باز،

    در تمام پهنۀ البرز،

    وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

    وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

    نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

    و نیازِ خویش می‌خوانند.

    با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

    می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

    می‌دهد امید.

    می‌نماید راه.»

    در برون کلبه می‌بارد.

    برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

    کوه‌ها خاموش.

    دره‌ها دلتنگ.

    راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

     

    کودکان دیری است در خوابند،

    در خواب است عمو نوروز.

    می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.شعله بالا می‌رود، پُرسوز .

     

     

    ادبکده


    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 212
    نظرات()

    شکوه کرخه

    این مطلب رو در سه شنبه 05 ارديبهشت 1391 ساعت: 9 AM در سایت قرار داده است.

    شکوه کرخه

    بلندا: بلندترین نقطه                        سرزمین­های گرم و لب­تشنه(انسان­انگاری دارد).

    هورالعظیم: آفتاب بزرگ       سر زنده: شاداب                تلخ و شیرین(آرایه­ی تضاد)

    کرخه ... گرمی خون دلاوران این میهن را بر پیکر خود احساس کرده است(آرایه­ی جان­دارپنداری).

    گستاخ: جسور                                       بعث: رستاخیز، جنبش

    کرخه از گستاخی­ها و بی­رحمی­های دشمن بعثی خون دل­ها خورده­است(انسان انگاری).

    خیل: گروه اسبان، جمع زیاد                       جان بر کف: از جان گذشته، فداکار

    بنیان: بنیاد، ریشه، اساس، پایه                    استوار: محکم، پایدار، پا بر جا

    سد: مانع                هجوم: حمله              تحرّک: جُنب و جوش

    کرخه هرگز رنگ نباخت(انسان انگاری)         رنگ باختن: کنایه از ترسیدن

    بر خود نلرزید: نترسید(کنایه)                      آب بر لبش نخشکید: نترسید(کنایه)

    کرخه آب در بنیاد دشمنان جنگ­افروز ریخت: باعث نابودی دشمنان جنگ افروز شد.

    خانه­ی خیالات و پندارشان را از پی­برافکند: خیالات دشمنان را نقش بر آب کرد.

    خانه­ی خیالات: اضافه­ی تشبیهی                   تازش: حمله، هجوم

    همّت: تلاش، کوشش                              رود همّت: اضافه­ی تشبیهی

    دریای علم و دانش: اضافه­ی تشبیهی            درآمیخت: مخلوط کرد

    ارتفاعات: بلندی­ها                                  رونق: رواج، گسترش

    عزّت: سربلندی، افتخار                            شادابی: طراوت

    قلل: جمع مکسّر قلّه                               مایه: سبب، دلیل

    سیما: چهره، روی، رخسار                          زیور: زینت

    عرصه: میدان


    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 184
    نظرات()
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( ادبکده ی پارسی ایرانیان )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    خرمشهر کیدز لاولی کیدز پسران شیاطین سیاه